وقتی که من از نفس می افتد
مهدی یزدی
تو هستی و داری بین ما قدم میزنی اگر چه رفته ای سفر این عجیب نیست که هستی در حالی که رفته ای سفر این عجیب نیست که هر روز صدای در زدنت می آید با اینکه هنوز در سفری حتی این هم عجیب نیست که گاهی صدایت را می شنوم هستی ولی رفته ای خیلی وقت است که رفته ای اما داری می بینی واين براي هر دوي ما عجيب است صدایت می زنند : کی می آیی ببینی كه هيچ چيز سر جاي خودش نيست من که می دانم داری می بینی می بینی این مردم را در ایران در افغانستان در کوچه در خیابان داری می بینی تمام کاغذهای امضا نشده را تمام گلوله های شلیک شده را آری داری می بینی كه ما سبز شده ايم پشت چراغهای قرمز زیر تیغ های سرخ ایمان عوض شد باور عوض شد رسم قدیمی دیگر عوض شد قانون دنیا برگشت آری بابا شبیه مادر عوض شد این حرف ها را بگذار کهنه است آری برادر! خواهر عوض شد شرم گذشته از کوچه ها رفت دیوارهامان با در عوض شد شب توی مسجد این گفتگو بود آن مرد مومن آخر عوض شد او با خدا بود آخر چگونه در پشت میز و دفترعوض شد با پنبه اینجا سر می بریدند ای مرد میدان ! خنجر عوض شد در مرتفع ترین قله اش لطف را دریا کردی وقتی نیشابور را دست تکان دادی خورشید از لا به لای انگشتانت می پاشید و تمام آهوان ضامن دستهایت را پیدا کردند من تو را گم.... نه این جاده ها بودند به هم گره کور خوردند شرقی ترین شکوه طلایی! ای گنبدت چو کوه طلایی! مهر آفرین ! خدای محبت! مشهور ماجرای محبت! در لابه لای مردم کوچه درد آشنای مردم کوچه توفان آفتابی غربت! معموره خرابی غربت! شب بو ! بنفشه! لاله! سپیده! در نو بهار غنچه دمیده! ایما! اشاره! غمزه! کرشمه! آبی آفتابی چشمه! پایان گر سفید سیاهی! آغاز تو فرار تباهی پیچیده ای به شهر هیاهو سلطان تویی تو ضامن آهو حالا كه هستم مرا بسوزان تا احساس نيستي نكنم آن بوسه حرام را غسل نمي دهم كفن نمي كنم به خاك نمي سپارم كه نپوسد كه بسوزاند آخرين روز بهار اولين روز ديدار ما بود و از فرداي آن روز شباهت من و تابستان روز به روز بيشتر مي شد و اکنون که دیگر پاييز است صدای شکسته شدن شیشه ها را شنیدی ؟ پس اگر دوباره خواستی به این سمت بیایی محتاط باش! و باز مثل هميشه ، نه ، بد تر آوردم دوباره روي سياهم بر اين در آوردم نگو كه منتظر من نبوده اي – از چيست كه من سر از غزلي اينچنين در آوردم ؟ اجازه داده اي اما زبان نمي چرخد بگويم اينكه خطاي مكرر آوردم چگونه عذر بخواهد دلم ؟ نمي داند چگونه عذر بخواهم ؟ چه بر سر آوردم ؟ براي اين همه حاجت كه منتظر هستند كه باز هم تو بگويي بيا بر آوردم بساز با من و من را بساز تا ديگر بسوزد آنچه كه غير از تو در سر آوردم تمام شهر پرنده شدند اما من براي بال زدن مرغ بي پر آوردم چه دل سنگ است پرهیز - وقتی بر گلوی اسماعیل - خنجری است که نمی برٌد که نمی خواهد ببرٌد و نیز پرهیز تو از من ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نیم بسمل را تغافل های قاتل آتش است (بیدل) خود چیز دیگری است وقتی که بر دل تو می نشیند غبار پاکتر، پاکتر از پاک پس از آمدنت زندگی میکند این خاک پس از آمدنت آسمانی که دلش نیست ببارد به زمین میکند یک شبه کولاک پس از آمدنت دیگر اینقدر بر این دغدغه آینه ها غافلانه نخورد خاک پس از آمدنت تا که فریاد شود پشت سر حنجر تو عالمی سینه کند چاک پس از آمدنت چه کسی پشت نگاه تو نشسته که مرا میبرد در دل افلاک پس از آمدنت تو میتوانی اما به یک شرطِ قرمز! به سمت کدام ابدیت ثانیه های دو راهی ما را بدرقه میکنند که حتی تو قف خود مسیری است که نمیدانیم؟ دستان من و تو در چیزی بین دو انتخاب متوقف شدند آیا ثانیه های انتخاب ابدی میشوند؟ 1 با همه حسی که داشت حمایت را دیگر باید تنها میگذاشت فداکاری دوباره اش قبر بی نشان را تدبیر کرد 2 شهر پر از صدا شده بود گوش ها گیج شده بودند شب را برگزید تا در سکوت افشاگری کند 3 این را خورشید گفت: تنها در شب میتوان پرده برداشت از شب 4 مردمی که خواب بودند کدام حقیقت را به خاک میسپردند؟ 5 وقتی به خاک سپرده شد به کدام آسمان رفت؟ که هوا دیگر روشن نمیشود 6 در شهر خواستنی ترین چیزی که روح شیطانی باد میخواست هرچه بادا باد بود 7 بانو! باز گریه میکنی آیا ماه آسمانت هنوز در چاه است؟ 8 چگونه صلات اشک را قامت بستی که بعد از هزار سال به سلامش نمیسرسی؟ 9 دیوارها مراقبند مطمئن باش کسی درد علی را نمی فهمد 10 فداکاری هایت بی نظیر بود آیا حاضری جای علی باشی؟ 11 آسمان عادت کرده بود شب ها اشک تو را ببیند امشب تو اشک آسمان را ببین 12 کاش به جای شفق تقاص آن کبودی را چهره های پشت نقاب پس می دادند بهتر میشوم سال به سال بهتر میشوم اگر تو همسایه ما باشی از اشک که با هیچ شعله ای منفعل نمیشد اما انگار دوباره هیزم دل من با کبریت نگاهی آتش گرفته
| Design By : Night Skin |


