صفحه ای که عنوان «آشنایی» دارد، یعنی صفحه ی پایانی ی فصلِ مربوط به فریدون رهنما در کتاب دوم شعر دیگر؛ کارنامه ی شعری رهنما به قلم الهی ست احتمالن یا اردبیلی:
«فریدون رهنما اینجا در شاعری نامی ندارد – نخستین بار است که از او شعر می خوانیم. از سال 1951 شعرهایش بصورت پراکنده در مطبوعات پاریس چاپ شد. سپس سال 1959 نخستین مجموعه از آن شعرها را با نام «سروده های کهنه» بنگاه نشر «دوبرس» منتشر کرد؛ که نشریه «آکسیون پوئتیک» ضمن مقاله ی مفصلی، رهایی همراه با اندوه شاعر این مجموعه را با شخصیت افسانه ای «پرومته» مقایسه کرد. و «روژه لسکو» - گرداننده بوف کور هدایت به زبان فرانسه – در شماره 17 مجله «مشرق» Orient چاپ پاریس فریدون رهنما را به عنوان یک شاعر ایرانی فرانسه زبان معرفی کرد و پس از مقدمه نوشت: « فریدون رهنما با چه استادی و چه احساسی از کلام زبان ما را بکار می برد. زبانی که از آن اوست به همان اندازه که از آن ماست...»
به سال 1967 دومین مجموعه ی او با نام «آوازهای رهایی» بوسیله بنگاه نشر «اوسوالد» پاریس منتشر شد.
کریستیان ادژان در شماره نوامبر 1968 مجله اسپری Esprit نوشت «کتاب آوازهای رهایی فریدون رهنما، در جهت رهایی شعر است از مقتضیات زمانی که آنرا به بند کشیده است. متن شعر در یک خلسه ی کلمه یی فرو رفته است و جاودانگی در لحظه گم شده است و انسان رفتار و گفتار خود را با هم آشتی داده است. شاعر می کوشد به رویاهایش یک افق واحد ببخشد و عشق کامل خود را در جهشی یگانه حل سازد...
یک خط اشک به جویبارهای بزرگ از نو می پیوندد
خورشید دو تن از نو در میان همه پدیدار می شود
درخت می گرید بر سینه زنی تنها.»
و مقالات دیگری که در این باره چاپ شده است که بدانها دست نیافتیم. یدالله رویایی گرداندن شعرهای مجموعه ی «آوازهای رهایی» را تقبل کرد و شعرهای مجموعه ی «سروده های کهنه» با یاری خود شاعر برگردانده شده است.»
این گردانه ها پنج شعرند، دو شعر از «سروده های کهنه» و دو شعر از کتاب «آوازهای رهایی» و در پایان شعری با نام « برای آواز در فیلم سیاوش در تخت جمشید» که فکر نمی کنم این آخری اصل فرانسه داشته باشد. من شعر دوم «سروده های کهنه» را انتخاب کردم. انتخاب هم قبل از این بود که صفحه ی «آشنایی» را بخوانم. بی هیچ حبّی نسبت به شخص خاصی. بعد دیدم که بی دلیل هم نبوده. دو شعر اول گردانده ی گردآورندگان کتاب (الهی و اردبیلی) با هم کاری خود شاعر (رهنما) بوده. در آغاز شعرها جمله ای از پل - الوار نقل شده:
«فریدون رهنما که با صدای بسیار بلند می خواند
آوازهای پاک و بلند پایه اش را»

و سپس شعرها:
از فصل «نو زایش ها»
(کتاب سروده های کهنه)
2
در آفتاب گردان های ژاله بار امید راه می سپردم. بارانی از داس بود. جهان را قفل فرا گرفته بود. می خواستم خود را در فضا رها کنم. فضایی که می خواستم به گندم و چراغ بدل سازم. آوازی که از زمین برمی خاست همخوانی زنجیرهایی بود که مردمان با خود می کشیدند.
ای دیوارها دیوارها در شما کرورها چشم می بینم.
در آفتاب گردان های ژاله بار امید راه می سپردم. آینده! به سویت می آمدم در شبِ شیشه های شکسته. سفره ات را که پر از ستاره و فضا بود بر زخم های شبانه آدمی می گستردم.
قفس راز آمیز بود. کرورها جانور غول پیکر پاسدار آن بود. پرندگان و گل های در سایه های پهناور و خورنده آن جان می دادند.
ناله ها جویبارهایی بود روان در رگ هایمان. در آفتاب گردان های ژاله بار امید راه می سپردم. به نومیدی کلید قفس را می جستم. با ستارگان به زمین فرو رفته بود. همان کلید زرین که پرستو بلعیده بود و در نبض جهان می زد.
کرورها غول در برابر آفتاب گردان ها به پا خاسته بود. کرورها شب با مثلث ها و مربع های بُرنده خود براه بود. باران های بامدادی نیایشی بیش نبود. باران های بامدادی که دل آفتاب گردان داشت.
ای باران های بامدادی مادران را برهانید. چنین بود گفته آفتاب گردان ها زیر بار آهن هایی که بر هم بار می شد. ناگهان چراغ در رگی پاک می آمد و شب از ستارگان و رستنی ها زمزمه می کرد.
ناگهان چراغ در چشم یک پهلوان که دست های فراوان و پذیرنده داشت نقش می بست.
ناگهان ماه ها با دهان ها می آمیخت. اما این همه دمی بود پراکنده. و آدمی گرسنه بود. تشنه بود. از بی کرانی.
من در آفتاب گردان های ژاله بار امید راه می سپردم و مردمان را تنفس می کردم. کلید فرو رفته بود. جاودانه فرو رفته بود.
می گفتند سرداران و دلداگان و شهیدان فروغ آن را در واپسین هذیان های خود دیده بودند. حتی تنی چند توانسته بودند آنرا بیانگارند.
فرش ها مردمان را به هنگام تنهایی با خود می برد اما هرگز هیچ رستنی به اندازه گیاه رؤیا مستِ آدمی نشد. گیاهِ بی زمان که ناشدنی ها را در خود می گیرد و بارور می سازد.
مردمان را به کشتارگاه های خوشبختی فردی می بردند. گوهر بنیادی پرش ها و گسترش ها را از آنان باز می گرفتند.
به کشتارگاه ها می بردندشان. من فریادهای بی پایان می شنیدم. شب خون روزها را می مکید. خون آفتاب گردان ها را. نم با هزاران بازو زنگار خورشیدها می شد. آنچه بود بازوان شمردنی بود. و گام ها به نظم. برای مردن و خوردن به صف می ایستادند.
اما دل کاری به این انگیزه های بسیار درست زندگی نداشت. دل که شکوفه کیهانی است. دل را در بسته های ریز می گذاشتند. تا آنکه با آینه های فرساینده خود بپوسد.
و بر جا می ماند. چندان در بسته ها و چندان در عادت های تهوع آور که زمین ریشه هاش می مکید و سرانجام بناچار زمین گیر می شد. چون ستون. بی کوچ.
بیچاره مردمان بر زمینی که روی از آن می گرداند. زیرا که حتی زمین می خواست آفتاب گردان بزاید.
در چشمان من گورهایی بود. برادرانی که آواز می خواندند. و خونی روان در خورشیدها.
در آغوشم زمین ها بود ناشمردنی. با هزاران میوه ممنوع و هزاران نوزاد آینده.
به خود می گفتم این روز معهود کدام است و کدام است این شب دراز که خون گل دارد.
می دانستم که آدمی می بایست بالا رود. تا نفس همه چیز. تا تنفس همه.
می دانستم و از همین رو بود که در آفتاب گردان های ژاله بار امید راه می سپردم.
1335
"از کلمات حضرت هادی علیه السلام است: بسیار شوند خشمناکان بر او، همو که خود پسند شد"
از نوجوانی تا به امروز یکی از محبوب ترین کسانم حضرت هادی بوده. آن روز که گنبد حرمش را بمب گذاری کردند ما تازه ازدواج کرده بودیم، نمی توانستیم ببینیم آن گنبد ویران شده را. هر دو، حلقه ی ازدواج مان را دادیم برای بازسازی گنبد و حرم. باور کنید هنوز هم نمی توانم به تصویر آن گنبد خراب نگاه کنم، که باز امروز می بینم نام عزیزش را ملعبه کرده اند، که بعله ما هم هستیم، شاخ گاوی شکاندیم، شکستیم، روشن فکریم ، رسالت داریم.
تف تو ک.نت... هزار و چند صد سال پیش از تو امثال این هتاکی ها بوده، کار تازه ای نکرده ای...
اَه...
من یکی شیشه نوشابه ک.ن این صحبت ها نمی گذارم. نمی بشخم اگر روزی ببینم این مردک مزلف را.
ابکی ابکی ابکی...
یا ابا الحسن یا علی بن محمد ایها الهادی النقی
انا سلم لمن سالمکم
و حرب لمن حاربکم
محقق لما حققتم
مبطل لما ابطلتم
مطیع لکم
عارف بحقکم
...
منتظر لامرکم
شش دُنگ وُ دو دُنگ، مرگ را میبینی
بیپرده وُ گنگ، مرگ را میبینی
در کشف وُ ریاضتِ مداوم، دائم
ای ماهیی تُنگ! مرگ را میبینی
جنگ عبدالکریم مدّاح مورّخ 849 ، مجموعهی شعر شیعیست که اخیرن (در همین سال 1390) توسط کتابخانهی مجلس در کنار دیوانهای شاعران شیعی چاپ خورده، برای اولین بار. نسخهی منتشر شده در کتابخانهی مدرسهی سپهسالار (شهید مطهری) تا کنون خاک میخورده که به کوشش خانم امینه محلاتی و درخواست و حمایت آقای رسول جعفریان با قیمتی بسیار مناسب (6 هزار تومن) با جلدی زیبا چاپ شده. اولین ویژگی مهم این جنگ، مجموعه بودن آن است و حکایت از آن میکند که در قرن نهم هجری کسانی بودهاند که مجموعهی شعر فراهم میآوردند، آن هم مجموعهی شعر شیعی. دومین ویژگی مهم، شاعران ناشناختهای است که در این جنگ، شعری یا شعرهایی دارند، شاعرانی که حتا در تذکرهها نامی ندارند. در کل غرض از این چند خط معرفی بود و بیشترش با خودتان که هم اکنون خود کتاب یافتنیست.
چه گزشی هستی بر مخارج
شتری که آدم باشد زبانِ تو دارد
صدای اندوختن دارد وُ از دور
چیزی از کویر است.
دریغا که نمی دانی
نان از چه تنور می پزی.
- ؟جدا کم نکند یک وقت از ما.
- - تقسیم می کنیم.
- ؟قسمت های ما.
--- خودت فقط.
- کمم، می پراشمَ ش.
-- هیچ.
- جمع می کنم.
-- ...
رفتار دل تنگي ام
اگر بپويد اين پهنه و
ببارد از قفاي ابر
شانه مي بوسم از رفاقت دل پذير زخم
"آریا آریاپور/ دل چه پیر شود چه بمیرد"
*درد دلی ست احتمالن
این آدم دو پا، که چندی ست پنهان کرده لا، حالا جدا کرده شلوغ شود، با شکوه، به زعم خود سترده.
چه حاجت. ما نه دنگ و دونگی داریم نه جنگی. بزه کار ایشانیم فقط، شاخِ گاو. خدا کند از بیخ باشد این جدا، همه رقم. وَ الّا به ما تحت این حرفها شیشه نوشابه نمی گذاریم من بعد، چنانکه افتد و دانی.



